بهار... با ما ميماني؟
از كجاي كتاب لغت بايد واژهی دوست داشتن را پيدا كرد. وقتي كه گرد و غباري پير بر سر و روی آن نشسته است.كدام تنظيف سپيد آن غبار را میزدايد تا دوباره بتوان واژهنامه را از آن قفسهی كهنهی چوبی،از آن خانه مور و موريانه بيرون كشيد. ورقی زد و رسيد به حرف دوست داشتن هر چه باشد،عشق يا گل يا هر چيز كه بوی دوست داشتن بدهد...
اما تا آن غبارروبي پرمهر چقدر راه مانده به جواني من برسد،به روزگار امروز؟ تا آن بهار هميشه،تا كشف خود در لابلای واژههای عاشقانه،در اوج غزل،بیصورتكهای معمول، جایی كنار بهار...
و اين روزها بهار ما در آغاز سفری نو قرار داده،از نو آغازيدن،از نو فكر كردن،از نو بودن و از نو ربودن،ربودن يك بغل ترانه و سبزه و صداي چكاوك از دامن روزگاري كه رنگ بال پروانهها در برقابرق سپر و دود و بوي بنزين و باروت،در هياهوي جدال و ماشين و مرگ گمشده است.
بهارا! از تو بسيار گفتهاند و نوشتهاند.تو اگر تولد دوباره سبزه و گل و درخشش خورشيد باشی،كه هستي،برای جواني يك معناي ديگر داري،معناي غبارروبي خاطرهها،معناي آشتي در آغاز دوراني نو.يك restart در ميانه دلتنگیهای هميشه دچار،درست وقتي كه hang كردهاي و هيچ كليدی تو را به سرمنزل مقصود نمیرساند.
حالا ما در كنار تو نايستادهايم،
در تو رسوب كردهایم و تو در ما.در ما ريشه دواندهای
تا به آن غبارروبی دلانگيز برسیم.
تا واژهی دوست داشتن را از لابلای آن كتاب غبار گرفته بيابيم...
تو با ما میمانی؟!...
امير بانی