کدام قله؟ کدام اوج؟
شاید رسیدن به متن قله اوج پرواز باشد،ولی چه کسی گفته نمی توان از زمین پر گشود؟
جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦
بهار...با ما می‌مانی؟

                                         بهار... با ما مي‌ماني؟

       از كجاي كتاب لغت بايد واژه‌ی دوست داشتن را پيدا كرد. وقتي كه گرد‌ و غباري پير بر سر و روی آن نشسته است.كدام تنظيف سپيد آن غبار را می‌زدايد تا دوباره بتوان واژه‌نامه را از آن قفسه‌ی كهنه‌ی چوبی،از آن خانه مور و موريانه بيرون كشيد. ورقی زد و رسيد به حرف دوست داشتن هر چه باشد،عشق يا گل يا هر چيز كه بوی دوست داشتن بدهد... 

    اما تا آن غبارروبي پرمهر چقدر راه مانده به جواني من برسد،به روزگار امروز؟ تا آن بهار هميشه،تا كشف خود در لابلای واژه‌های عاشقانه،در اوج غزل،بی‌صورتك‌های معمول، جایی كنار بهار...

        و اين روزها بهار ما در آغاز سفری نو قرار داده،از نو آغازيدن،از نو فكر كردن،از نو بودن و از نو ربودن،ربودن يك بغل ترانه و سبزه و صداي چكاوك از دامن روزگاري كه رنگ بال پروانه‌ها در برقابرق سپر و دود و بوي بنزين و باروت،در هياهوي جدال و ماشين و مرگ گمشده است.

     بهارا! از تو بسيار گفته‌اند و نوشته‌اند.تو اگر تولد دوباره سبزه و گل و درخشش خورشيد باشی،كه هستي،برای جواني يك معناي ديگر داري،معناي غبارروبي خاطره‌ها،معناي آشتي در آغاز دوراني نو.يك restart در ميانه دلتنگی‌های هميشه دچار،درست وقتي كه hang كرده‌اي و هيچ كليدی تو را به سرمنزل مقصود نمی‌رساند.

حالا ما در كنار تو نايستاده‌ايم،

  در تو رسوب كرده‌ایم و تو در ما.در ما ريشه دوانده‌ای

             تا به آن غبارروبی دل‌انگيز برسیم.

                 تا واژه‌ی دوست داشتن را از لابلای آن كتاب غبار گرفته بيابيم...

                           تو با ما می‌مانی؟!...

                                                                                      امير بانی

شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥
تا کی دروغ؟

نمی دانم برنامه های تلویزیونیمان تا کی باید رنگ ریا و چاپلوسی داشته باشد.همه لاقل یکبار برنامه ی فوق العاده ی فرزاد حسنی را دیده ایم.چند شب پیش به قول خود فرزادهمه راsurprise کردند و گوشه هایی از دفاعیه ی خسرو گلسرخی،از مبارزین کمونیست،را در دادگاه شاهنشاهی نشان دادند.صحبت های وی گویای عزم راسخ و اهداف والایش بود.وقتی رئیس دادگاه از او می خواهد که در آخر اگر صحبتی درمورد خودش دارد بگوید،جواب می دهد:"من دفاعی از خود نمی کنم ٬ من از خلقم  دفاع می کنم!."

پس از صحبت هایش آقای... که دم از روشنفکری می زند،این افراد را لائیک و ملحد می خواند و میگوید: "چون این افراد سواد کافی نداشتند و نمی فهمیدند،عدالت موجود در کمونیسم این ها را به خود جذب کرد و اینان به دنبال عدالت بی دین می گشتند."واقعا این صحبت ها چه مفهومی می تواند داشته باشد وقتی امام حسین(ع) فرمودند:"ای مردم،اگر دین ندارید آزاده باشید."گلسرخی صحبت هایش را اینگونه آغاز میکند: "صحبت هایم را با نام مولا حسین سرور همه ی خلق های عالم آغاز می کنم."وهمچنین در صحبت هایش مضمونی از سخن مولا علی(ع)را به کار می برد و می گوید عامل گسترش فقر طبقه ی محروم جامعه.

به چه حقی به خودشان اجازه می دهند گلسرخی ها و امثال آنان را فقط به جرم موافق نبودن با افکارشان بی ارزش و ناچیز شمارند و خود را برتر و بالاتر از آنان؟!!

جالب اینکه در شبهای بعدی مسئولینی  در برنامه حضور می یابند و به جای پاسخ دادن به سوالات مجری برنامه از رشادت های خود و خانواده شان صحبت می کنند و جای زخم شکنجه شان را نشان میدهند.آیا میپندارند خونشان رنگین تر و باارزش تر است؟!!

مونا

جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥
 

  هميشه به عاشورا،كربلا و حسين به عنوان آينه‌اي براي ديدن و رجوع به خويشتن مي‌نگرم،واقعه‌اي پر از درس انسانيت و عدالت و آزاديخواهي.و حسين بزرگترين ایده آلیست تاريخ.

**فتوای حسین این است:آری در نتوانستن نیز بایستن هست.برای او زندگی،عقیده و جهاد است.((دکتر شریعتی))

 امروز اين متن‌ها را از دكتر شريعتي در مورد عاشورا خواندن و بسيار لذت بردم،گفتم اينجا باشد تا شما هم بخوانيد.

                                                                                               سهیل 

         شب عاشورا بود،عاشوراي سال 1349

نشستم تا تنها سوگواري كنم،روضه‌اي براي دل خويش نوشتم،تفسيري بر زيارت((وارث))!

وراثت آدم تا حسين،وراثت آدم تا يزيد! تمامي تاريخ در دو سوي فرات،از اعماق زمين برشوريدند و پيش چشمم نمايان شدند،همه جلادان،همه شهيدان!محشر تاريخ!

تا ناگهان پيش چشمم را پرده‌ا‌ي از خون گرفت،گويي به چشمم مي‌ديدم كه ناگهان همه‌چيز غيب شد و آنچه هست صحرايي است به پهناي تمامي هستي!صحرايي پوشيده از خون،و...

در قلب صحرا،مجسمه‌اي خونين،خاموش....روئيده از خون!

از هراس بر خود لرزيدم،به خود آمدم،ساعت 9 صبح بود،به كوچه گريختم،در شهر نمي‌دانم چه خبر بود.

      صبح عاشورا بود،عاشوراي سال 49

                                                                       تهران،نهم اسفند 1350

                                                                            علي شريعتي

و متني ديگر از دكتر هميشه جاويد:

  امام صادق:

  ((كل شهر محرم،و كل يوم عاشورا،وكل ارض كربلا))

 در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه((زمين حرام)) بود و سه ماه ذي‌القعده و ذي‌الحجه و محرم،((زمان حرام)) جنگ.دو قبيله كه با هم مي‌جنگيدند،تا وارد ماه حرام مي‌شدند،جنگ را موقتا تعطيل مي‌كردند،اما براي آنكه اعلام كنند كه:((در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست،ماه حرام رسيده است و چون بگذرد،جنگ ادامه خواهد يافت))،سنت بود كه بر قبه‌ي خيمه‌ي فرمانده قبيله،پرچم سرخي برمي‌افراشتند،تا دوستان،دشمنان و مردم،همه بدانند كه((جنگ پايان نيافته است)).

آنها كه به كربلا مي‌روند،مي‌بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه‌ي جنگ آرامش مرگ سايه افكنده است.

  اما مي‌بينند كه بر قبه‌ي آرامگاه حسين،پرچم سرخي در اهتزار است.

   بگذار اين((سال‌هاي حرام))بگذرد!

        بر گرفته از کتاب((حسین وارث آدم))

 

شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥
چرا دانشگاه (۲)؟

آنقدر به خاطر دوست نداشتن رشته ام غرزده ام و در مورد چه باید کرد و چه می شود کرد با این و آن بحث کرده ام که خودم هم از تکرار آن گفته های همشیگی و شنیدن توجیهات پایان ناپذیر خسته شده ام ولی هنوز این موضوع آنقدر برایم مهم است که درباره اش بنویسم و از سایرین نیز بخواهم که بگویند و بنویسند...

راستش به نظرم از آنجا که در این مملکت گل وبلبل قرار است همه چیزمان به همه چیزمان بیاید،درس خواندن و ورود به دانشگاه می شود یکی از مهمترین اهدافمان! واگر بپرسی خوب بعدش چه؟ پاسخ اصولا از دو حال خارج نیست:

1.پاسخ ایده آلیستی:خدمت به مردم،دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد...

2.پاسخ رئالیستی:آینده ای بهتر از لحاظ مادی و معنوی!

مشکل من با درس خواندن نیست،من این میل به درس خواندن را در کشوری که تیراژ کتاب هایش 2تا3 هزار نسخه است و روزنامه ها و مجلات روی دکه ها می ماند،نمی فهمم...من نمی توانم با تناقض بین پاسخ اول و این بی تفاتی نسبت به مسائل پیرامون کنار بیایم...و این موضوع آزارم می دهد که تقریبا هیچ کدامان به خاطر خود علم،به دلیل عطش خاموش نشدنی دانستن،درس نمی خوانیم!! همین می شود که امروز خدا را شکر از هر کسی هم بپرسی دانشجو است ولی حاضر نیست هیچ هزینه ای بابت هیچ کار فرهنگی بپردازد!! همین می شود که انتخاب رشته ی دانشگاهمان  می شود بر حسب سلایق جامعه، بازار کار و هر چیزی به غیر از علاقه!

و من که برای تبرئه خودم و توجیه تنبلی ام،با صداقت و جسارت شاید(!) می گویم که درس می خوانم چون هیچ کار دیگری ندارم!درس می خوانم چون شهامت انصراف و بازگشت از راهی که پیش گرفته ام،ندارم! و این اعتراف،بیشتر شبیه غرغر های یک دخترک تنبل در عین حال بلند پرواز است که از همه چیز و همه کس شاکی است،بی آنکه شجاعت عمل به شعارهایش را داشته باشد،یا حتی بداند راه درست کدام است!

محیا

شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥
 

دوست داشتم وقتی این موضوع را برای نوشتن انتخاب می کردم که به جرم گرامیداشت روزم و یا حتی تبریک آن محاکمه نمی شدم.خیلی سخت است از روزی صحبت کنی که متعلق به خودت باشد ولی از صحبت کردن در مورد آن نهی شوی.

این دومین سالی است که این روز متعلق به من است ولی از آن تجربه ای جز سکوت و بی توجهی ندارم.سال اول قرار بود برنامه سخنرانی در رابطه با روز دانشجو در دانشگاهمان برگزار شود ولی نمی دانم خوشبختانه یا متاسفانه با تعطیلات آلودگی هوا مصادف شد(اگه این نبود چه کار می کردند)و بعد سروته آن را  هم آوردند و همین...

هیچ کس این روز را به ما تبریک نگفت حتی استادانی که روزی خودشان در جایگاه دانشجویی قرارداشته اند و طعم تلخ این بی توجهی ها را چشیده اند.(شاید هم خاصیت بالا نشینی است که فراموش میکنند که آگر ما نبودیم آنها نبودند.)

خیلی سنگین بود،درک نمی کردم چرا؟ مگر روز دانشجو نیست، چون ما هستیم؟؟!! امسال هم با تمام تجربه های سنگینی که در این یک سال کسب کرده بودم،با خوشبینی تمام آن روزهای تلخ را فراموش کردم و به انتظار این روز دوست داشتنی لحظه شماری کردم.خیلی دلچسب است که روزی متعلق به خودت باشد،به نام خودت.آری 16 آذر.

اما دیگر حتی خبر از آن مراسم سخنرانی نیز نبود.شاخه های گل رز در نمازخانه گذاشته شده بود،که هر کس دوست داشت بردارد(نه توضیحی،نه تبریکی) یعنی حتی برایمان ارزش قائل نشده بودند که گل ها را خودشان به دستمان بدهند.آیا با دستان معصوممان جرمی مرتکب شده ایم که نمی دانیم؟ تنها دلگرمی من در این روز می تواند این باشد که دوستان و همکلاسانی دارم که آن ها با من همدرد و هم احساس هستند و نیز معتقدند هرگاه توانستند یاد این روز را در دل هایمان هم به خاک سپارند آن روز است که میتوانند روز دانشجو را مرده انگارند.

 

((تاسف آور است که چنین نیروی تخیلی را که می بایست برای آفریدن زندگی های تازه به کار رود ،صرف مبارزه با مزاحمت های زندگی کنید.)) (رومن رولان)

      مونا

دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥
چرا دانشگاه؟

توي هر خيابان كه قدم برداريد حداقل يك كارت پخش كن كاغذي به سمت شما دراز مي كند كه اگر يك نگاه به آن بيندازيد به احتمال زياد تبليغ يك اموزشگاه كنكور است. نمي دانم اين همه آموزشگاه براي چيست ؟ اصلاً چه لزومي دارد همه به دانشگاه بروند؟ انگار رفتن به دانشگاه وحي منزل است!مگر قرار است با دانشگاه رفتن چه اتفاقي بيافتد كه با نرفتن نيفتد؟!

با پيشنهاد محيا قرار شد در اين مورد بنويسيم(البته منظور محيا اين نبوده ولي ما اين طور برداشت كرديم!!!)كه اصلاً چرا دانشگاه؟ موضوعي كه تا قبل از اين به طور خودآگاه هرگز به آن فكر نكرده بودم ودر پي افكارم  به دلايلي رسيدم كه آنها را عنوان ميكنم.

   يكي از دلايل تمايل افراد براي رفتن به دانشگاه از شيوه ي آموزش و پرورش ما نشا ت مي گيرد . نبودن فاصله ي زماني ميان دوران دبيرستان و دوران پيش دانشگاهي باعث مي شود ، بچه ها به دليل قرار داشتن در فضاي درسي تمايل بيشتري براي ادامه ي تحصيل داشته باشند ولي اگر بين آن دو فاصله زماني وجود داشت شايد اينگونه نمي شد.

   عامل ديگري كه مي تواند از نظر رواني موثر باشد، نگاه اقوام و خانواده و انتظار آنهاست.

اغلب خانواده ها به دلايل مختلف سعي مي كنند تا فرزندانشان به هر نحوي كه شده در دانشگاه قبول شوند.

  از نظر عده اي هم، يكي ديگر از دلايل مي تواند وضعيت نا مناسب اجتماعي و اقتصادي جامعه ما باشد. چون پيدا كردن يك شغل مناسب كاري بس دشوار است ودر حالي كه بيشتر اوقات دخترانمان به اتلاف سپري مي شود و وضعيت پسرانمان هم ازآن بهتر نيست ، رفتن به دانشگاه مي تواند بهتر از بي كاري باشد و حداقل با گرفتن مدرك دانشگاهي مي توان اميد بيشتري براي پيدا كردن شغل در آينده داشت!!

  اما تقريبا هيچ يك از اين موارد دليل خود من نبودند، راستش من به خاطر علاقه به درس خواندن دانشگاه را انتخاب كردم. بر خلاف عده اي به نظر من دانشگاه يكي از روش هاي كسب تخصص لازم براي انجام هركاري است وهمچنين نگاه متفاوت ديگران به يك فرد تحصيل كرده ،دليلي مهم براي اين انتخاب مي تواند باشد.و به نظر من داشتن مدرك دانشگاهي لازم است و بدون آن احتمال پيدا كردن  شغل مناسب تقريباً صفر است(من در مورد عدهاي كه از طريق پارتي و پول  ساپورت مي شوند صحبت نمي كنم) گر چه البته با داشتن مدرك هم اين كار،كار آساني نخواهد بود ولي با وجود اين لزومي ندارد كه همه به هر نحوي كه شده وارد دانشگاه شوند .

   اما بر خلاف من برخي معتقدند كه رفتن به دانشگاه تلف كردن دوران طلايي زندگي است و مي گويند:  

              صفايي ندارد ارسطو شدن        خوشا پر گشودن پرستو شدن

معصومه

 

شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥
 

توضیحی مختصر: چهل روز پیش یکی از عزیزترین اساتیدمان را از دست دادیم٬ در همان روزهای دلتنگی این را نوشتم...ولی خواستیم  پست های آغازین این وبلاگ اینقدر تلخ و تیره نباشند٬ این شد که الآن اینجا می گذاریمش...

برای مردی محترم که بی اندازه دوستش داشتم، استادی بزرگوار که «انسان را رعایت می کرد»، آنقدر بزرگ بود که ما شاگردان کوچک قدرناشناس، برایش احترامی غیر قابل وصف قائل باشیم و آنقدر صمیمی که شاگرد کوچکی مثل من جسارت کرده و بین دوستان «هم سنگر»* بنامدش. و برای انسانی شریف که آنقدر عاشق زندگی بود و لبریز از آن، که پس از مرگش برای یاد کردن از او، مرثیه خوان نباشیم...

می دانی استاد عزیز، رسم بدی ست، آدم از نوشتن بیزار می شود وقتی بهانه از تو نوشتن، رفتن ناباورانه یکباره ات باشد! دلتنگ لحظه های رفته ای می شوم که بودی و مثل این روزها، نبودنت دلیل دلتنگی مان نبود...اما من و تو که خوب می دانیم دلیل این نوشته، همین دلتنگی هاست و گرنه مگر می شود از تویی نوشت که آن همه بزرگ بودی و بودنت آن هم سرشار...بی دلیل نبود آنگاه که به بچه ها پیشنهاد نوشتن یادی از تو را دادم، یکی بی درنگ گفت:« من نمی توانم!» که مگر می شود به این راحتی تو را در این واژ ها خلاصه کرد و باز بعد خواندنشان، تو را لابه لای سطور باز شناخت؛ عظمت تو را و وسعت روحت را.... تمام این نوشته احتمالا" چیزی بیش از « گردش حزن آلودی در باغ خاطره ها»** نیست و بهانه اش چیزی جز دلتنگی های تمام ناشدنی شاگردان کوچکت...

می دانی استاد عزیز، رفتنت انگار تعبیر این جمله بود برامان:« در کنار رفتگان همیشه فرصتی هست برای اندیشیدن به زندگی، مرگ از اعتبار ضد خویش سخن می گوید»***. ولی شگفتا که این بار این مرگ نبود که از اعتبار ضد خویش می گفت، این تو بودی که با ایمانت به زندگی، باور هر آنچه از جنس مرگ بود را ناممکن می ساختی. بیهوده نبود آن زمان که خبر را شنیدم، با خنده و ناباورانه گفتم:«جدا"؟!» و باور کن که لحنم هیچ جدی نبود و صدای مطمئن و  آسوده ام انگار تلخی حقیقت را به شوخی گرفته بود.رفتنت که نه استاد، بودنت و زیستنت تعبیر ان جمله بود برامان...

می دانی استاد، وقتی در مراسم یادبودت می گفتند با آن بیماری، مرگ تا چه اندازه نزدیکت بوده، باز خنده ام گرفت، دلم در آن فضا یک قهقهه بلند و جانانه می خواست که تجسم آن همه ناباوری و شگفتی باشد، آخر چطور این را می گفتند زمانی که تو آنقدر لبریز زندگی بودی و برای ما خود امید بود، خود ِ خود ِ زندگی...دلم در آن فضا هوس یکی از آن خنده های باصدای دوست داشتنی ات را کرده بود که تجسم آن همه امید  باشد، آن همه زندگی، ریشخندی که خود ِ خود ِ تو باشد... می دانی؟!

می بینی استاد عزیز، هنوز این روزها، آن هنگام که یاد خاطراتت می افتیم و با تلنگری کوچک به روزهای با تو بودن پرتاب می شویم، لبخند می زنیم و می گوییم:« یادت هست ان روز...» و هر کداممان چقدر لحظه به یاد ماندنی دوست داشتنی داریم از تو که یادآوریشان هم لذت بخش است، هم آرامش بخش...این روزها عجیب خاطره باز شده ایم و از یاد برده ایم انگار آن جمله ارزشمند را که:« خاطره ساز باشیم، نه خاطره باز»***! و چه باک که توآنقدر خاطره ساز بودی برامان که اکنونمان بوی گذشته ها را بگیرد، رنگ خاطراتی که از تو داریم را...

می دانی بزرگوار، ما اینجا دلمان حتی برای آنکه با شیطنت به کلاست سرک بکشیم و سلامت گوییم هم، تنگ شده است. برای آنکه در این راهروهای تنگ، این پله های انگار بی پایان ِ خسته کننده و این حیاط ِ کوچک ِ کسالت آور، آن زمان که می بینیمت، راه کج کنیم تا به تو برسیم و زل بزنیم به آن نگاه ِ مهربان(که با بخشندگی هیچ گاه ندزدیدی اش) و بی پروا و با پررویی تمام، ببلعیمش گویی و بعد بلند وبا خنده سلامت گوییم تا با آن فروتنی بزرگوارانه، اندکی سر خم کنی و پاسخمان گویی و اضافه کنی:« قربونتون برم!»...استاد بزرگوار دوست داشتنی، نیستی و ما همچنان به احترامت – به احترام بودنت- برپا می خیزیم، کلاه از سر بر می داریم، به تقلید از آن عادت قابل ستایشت، سر خم می کنیم و می گوییم:«سلام»...

*: استاد عزیزمان به شدت فمنیست بود و من هم سنگر می خواندمش!

**:فروغ فرخزاد

***:نادر ابرهیمی

  محیا 

 

دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥
به نام مهر آفرين مهر گستر

فصل پاییز،به قول اخوان پادشاه فصل ها،سوار بر اسب تندروی خود از راه رسید ومن را که زاده ی آن هستم،عاشق برگ های رنگی و شگفت انگیز خود نمود.هیچ یک از فصل ها این رنگ را بر خود ندیده و حس نکرده است.

به زردی نشستن برگ های سبز درخت پرشی دارد از تابستان به پاییزی آتشین و ریزش برگ های غم زده از درخت خبری به همراه دارد که پشت خش خش برگ های خشکیده پنهان است،چیزی که کلاغ ها می دانند و خبرش را به همه می دهند.زیر درختان راه می روم و به صدای دل انگیز خش خش برگ های زیر پایم گوش می دهم.آری، آنقدر صدا آرامش بخش است که متوجه اطراف نمی شوی. برگی از درخت جدا می شود و رقصان بر روی کلاسورم می افتد.برگی زردونارنجی و بسیار زیبا  همانند برگ های  زیر پایم .به این فکر می کنم که زندگی زیباست مثل همین برگ ها،ما هم مثل همین برگ ها هستیم.روزی از درخت جدا می شویم و باید مسیر زندگیمان را  بپیماییم.باد پاییزی عزیزترین برگ ها را از شاخه می چیند. ان ها به همراه زندگی می روند، با حس عجیبی که در نگاهشان است و دنیاهای جدیدی که هدیه می دهند.

به این فکر می کنم من نیز باید بروم...پیش به سوی...

مونا

سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥
 

خواستم بنويسم اما كلمات همه از ذهنم گريختند،تشويش عجيبي بود،انگار همه مي‌ترسيدند و من در آن ميان مبهوت ايستاده بودم و مي‌نگريستم كه چرا؟!

تصميم گرفتم يكي از آنها را بگيرم،مهرباني را انتخاب كرده،به دنبال آن دويدم.بين يكي از كوچه پس كوچه‌هاي ذهنم،كنار يكي از همان درهاي قديمي آن را يافتم.

وحشت را در چشمانش حس مي‌كردم،با من حرف مي زد اما تنها ضجه التماسش را مي‌شنيدم.وهمچنان مبهوت او را مي‌نگريستم كه چرا؟!

خواستم با او سخن بگويم،اما چه؟آنقدر پريشان و متعجب بودم كه هيچ نمي‌توانستم بگويم،شايد ديگركلمه‌اي در ذهنم باقي نمانده بود،پس ايستادم و تنها او را نگريستم.

مدتي گذشت انگار مرا شناخت.نگاهش تغيير كرد ديگر از وحشت خبري نبود،و چقدر حس خوبي است‌كه ‌در لحظه هاي درماندگي آشنايي قديمي را ببيني،ولي من همچنان مبهوت كه چرا؟!

دستم را گرفت،حس كردم مي‌خواهد مرا جايي ببري،با هم راه افتاديم،انگار با من حرف‌هاي فراوان داشت.نمي‌دانم حس غريبي بود بارها كلمات را به كار برده بودم ولي اين اتفاق...نمي‌دانم،صبركردم.

از كنار كلمات مي‌گذشتيم،و انگار اولين بار بود كه آنها را مي‌ديدم.همه چيز جور ديگري بود،بسيار حجيم‌تر و لطيف‌تر از هميشه،واي خداي من اينجا كجاست؟؟ همچنان مبهوت بودم!

با هم از باغي گذشتيم.به كوچه‌اي سبز رسيديم،آنجا سخت‌آشنا بود انگار تمام لحظه‌هاي كودكيم را آنجا سپري كرده بودم،مزه شيرين آن روزگار را با تمام وجود حس مي‌كردم،اما همچنان مبهوت بودم!

وارد خانه‌اي قديمي شديم و سپس اتاقي،اتاق چقدر عجيب بود.انگار مدت‌ها بود كه كسي به آنجا سر نزده بود.پر بود از ميز و صندلي‌هاي آماده به بحث،اما همه پراز گردو‌‌‌‌‌‌‌غبار،آينه‌هايي كه انگار سالها بود كسي خود را در آن نديده‌ بود و حرف‌ها داشتند براي گفتن. ناگهان صدايي شنيدم در باز شد،كلمات بودند كه همه مرا مي‌نگريستند،انگار تازه مرا شناخته بودند.يكي از آنها آمد،شناختمش جسارت بود،دستم را به گرمي فشرد؛كلمات يكي‌يكي جذب ذهنم مي‌شدند اما اين بار آنها را بهتر درك مي‌كردم.آري دوباره مي‌توانستم حرف بزنم ولي چه بايد مي‌گفتم؟ او زودتر از من شروع كرد و گفت دوست عزيز آرام باش،تعجب‌نكن همه ‌چيز را برايت توضيح مي‌دهم. روي همان ميزها نشستيم و برايم گفت از نااهلان اهل قلم و فريبكاران چرب‌زبان و سياستمداران دغل و....اينكه چقدر دلشان گرفته از اين همه به‌كاربردنشان براي انواع كارهاي غير انساني به جاي كارهاي انسان‌ساز.چه دل‌هايي را شكستند و چقدر متنفرندكه بدون فكر به كاربرده‌ شوند.

از كوچه‌ي سبز و ميز و صندلي‌ها‌ي خاك گرفته پرسيدم.گفت:درآن كوچه افكار اوليه هر انساني شكل مي‌گيرد و اين ميز و صندلي‌ها زماني محل بحث‌ومجادله‌ي هركس با كلماتي بود كه مي‌خواستي آن‌ها را به كار ببرد و آن آينه‌ها نشان‌دهنده‌ي نيت هر انسان بود.ولي ديگر از آن روزگار پرشكوه سال‌ها گذشته است.

از علت فرار آن‌ها پرسيدم.گفت:زماني كه ديديم مي‌خواهي انديشه‌هايت را بنويسي و به نقد بگذاري، نظرات ديگران را بشنوي و سعي كني افكارت را اصلاح‌كني؛ احساس‌كرديم بايد بيشتر فكر كني و ما را به كار ببري ولي زماني كه به سراغ ما آمدي اين آمادگي را در تو نديديم و تو همه را به وحشت انداختي.به فكر فرورفتم چه كار سختي پيش روي داشتم،بايد خود را آماده مي‌كردم.

برخاستم كه به سمت آينه‌ها بروم كه كسي صدايم كرد ناگهان رشته افكارم گسست ديگر نه از آن دنياي زيبا خبري بود و نه از آن آشناهاي ديرينه.اما همچنان مسئوليت را حس مي‌كردم،مسئوليتي كه ديگر برايم غريب نبود.

**اميدوارم با نظراتي كه راجع به متن‌هاي ما مي‌دهيد ما را در اين كار همراهي نمائيد.

سهیل

یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥
در انتهای آغاز

تولستوی، این بزرگ مرد پهنه انسانیت، سخنی دارد با این مضمون: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالاً بسیاری آن را می دانند ولی جرئت ابراز آن را حتی برای خودشان، ندارند.

بنابراین کمی جرئت به خرج دادم تا حرفهایی را که هم من میدانم و هم به احتمال خیلی زیاد شما، را به زبانی خودمانی و یا به عبارتی درددلی خودمانی مطرح کنم.

اگر نوشته من بتواند سر سوزنی در آگاهی افراد و بهبود وضعیت، مفید واقع شود، این حاصل را مدیون دوستانم و نیز شما هستم. بنابراین ما(من و دوستانم) وبلاگی تاسیس کردیم تا از این طریق عکس العمل ها و بازتاب های فکری خوانندگانمان را با تمامی علاقه و تمایلی که به دانستن آنها و تاثیر دادن این دانسته ها داشتیم، دریافت کنیم و سپس نشریه ای را در راستای اهدافمان منتشر کنیم.

با امید به موفقیت...

مونا

 

 

آری، آغاز دوست داشتن است...

خیلی ساده شروع شد.اول با پیشنهاد درست کردن یک نشریه ولی بعد از گذشت یکی دو ترم این فکر تبدیل شد به نوشتن یک وبلاگ گروهی، دلیل من واسه قرار گرفتن در این جمع هم شاید این باشد که دوست دارم تجربه های جدیدی کسب کنم.تجربه یه کار جدی با افرادی که بیشتر وقتها با هم جدی نیستیم و مهم تر از اون تجربه نوشتن. قبلاً نوشته ام، حرفهای درونی ام بودند که اونا رو فقط واسه خودم می نوشتم، ولی الآن می خوام مطالبی بنویسم که احتمالاً دیگران هم اونا رو می خونن، فکر کنم یک کمی سخت باشه ولی با این حال امیدوارم این کار واسم یه تجربه خوب باشه. فقط همین.

معصومه

 

 

داستان از آنجا شروع شد که به فکر چاپ یک نشریه دانشجویی افتادیم، جرقه زده شد ولی کم کم فهمیدیم قضیه به این سادگی ها هم نیست، این شد که ترجیح دادیم از نوشتن یک وبلاگ گروهی آغاز کنیم، اندیشه هایمان را اینجا به نقد بگذاریم، نوشته هایمان را به قضاوت...نظرات مختلف را بشنویم و ببینیم می توانیم حتی همین جمع دوستانه کوچک را حفظ کنیم...

اعضای این گروه کوچک با هم دوست اند ولی قاعدتاً دوستی دلیل هم فکر و هم عقیده بودن نیست. و راستش یکی از جذابیت های این در کنار هم کار کردن و نوشتن برای من، همین است ، می خواهم دوستانم را بیشتر بشناسم و ببینم به جز آن خوشگذرانی ها و شیطنت های همیشگی، چه رشته های نامرئی مستحکم تری می یابم که ما را به هم پیوند دهد.

هر کداممان برای قدم گذاشتن در این راه و شروع این کار دلیلی داریم، دلایلی متفاوت از یکدیگر و هدف مشترکمان ، مانند بسیاری، همان عبارت کلیشه ای « کار فرهنگی» است!

سعی می کنم به آینده این راه امیدوار باشم و به حرفهای بچه ها اطمینان کنم. سعی می کنم باور کنم که این آغاز، ادامه خواهد داشت...شما هم خوشبین باشید و یاری مان دهید.

محیا